فقط برا دلتنگیام
حرف دل
چند روزیه دارم یه کتاب رمان می خونم کتاب یلدا نوشته ی م. مودب پور امروز تمومش کردم... وقتی این کتاب را خوندم خیلی دلم گرفت .مخصوصا قسمت هاییش که شیوا زندگیش را تعریف می کرد دیشب کلی گریه کردم نمی دونم چرا اما دلم می خواست فقط گریه کنم و با یکی حرف بزنم اما هیچکس را پیدا نکردم. یه روزی یه دوستی خیلی بی دلیل کتاب شعر فروغ فرخ زاد را بهم هدیه کرد شاید اونم این کتاب را خونده بود که خواست منم شعرای فروغ را بخونم. منم این شعر را تقدیم می کنم به تو.... : نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیردست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی زدورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی زعاجها، زابرها ، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره ام می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چوماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ، به بیکران ،به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرابخواه در شبان دیرپا مرادگر رها مکن مراازین ستاره ها جدامکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود
