فقط برا دلتنگیام
حرف دل
یه سلام فراموش نشدنی به همه ی دوستان وبلاگی ام شنیدید تاحالا می گند هر سلامی یه خداحافظی داره و هر شروعی یه پایانی داره؟! احساس می کنم الان موقع همون خداحافظی و همون پایان رسیده... می خواستم ازتون خداحافظی کنم البته نه برای همیشه فقط برای حدود۳یا۴ ماه... و ازهمین الان می دونم که طاقت دوری بلاگفا و شما دوستای گلم را ندارم... فکر کنم یه جورایی به وبلاگم و شماها معتاد شده ام واین اصلا خوب نیست و حدود۳٬۴ ماه برای ترک کردنش فرصت لازم دارم شوخی کردم....... راستش وبلاگ فرصت زیادی برای رسیدگی کردن می خواد و منم این ترم آنقدر حجم درسام زیاد و مشکل شده اند که فکر می کنم باید یه مدت با وبلاگم خداحافظی کنم... امیدوارم وقتی برگشتم همه ی شما دوستای گلم منو باز به خاطر بیارید بتونیم دوستیمون را ادامه بدیم. خیلی خیلی دوستون دارم و امیدوارم سالی سرشار از مهربانی و پاکی داشته باشید و امیدوارم این شعر را هم به عنوان یه عیدی کوچیک از من قبول کنید.................... با آرزوی بهترین برای تو.... نسیم ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه ی مژگان من ای زگندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پربارتر ای دربگشوده بر خورشیدها درهجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر زدردی بیم نیست هست اگر٬ جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمانت خورده بر چشمان من پیش از اینت گرکه در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه ها ... ای نگاهت لای لائی سحربار گاهوار کودکان بی قرار ای نفسهایت نسیم نیم خواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیاهای من ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی خداحافظ و به امید دیدار همراه با زیباترین ها چند روزیه دارم یه کتاب رمان می خونم کتاب یلدا نوشته ی م. مودب پور امروز تمومش کردم... وقتی این کتاب را خوندم خیلی دلم گرفت .مخصوصا قسمت هاییش که شیوا زندگیش را تعریف می کرد دیشب کلی گریه کردم نمی دونم چرا اما دلم می خواست فقط گریه کنم و با یکی حرف بزنم اما هیچکس را پیدا نکردم. یه روزی یه دوستی خیلی بی دلیل کتاب شعر فروغ فرخ زاد را بهم هدیه کرد شاید اونم این کتاب را خونده بود که خواست منم شعرای فروغ را بخونم. منم این شعر را تقدیم می کنم به تو.... : نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیردست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی زدورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی زعاجها، زابرها ، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره ام می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چوماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ، به بیکران ،به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرابخواه در شبان دیرپا مرادگر رها مکن مراازین ستاره ها جدامکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



