فقط برا دلتنگیام
حرف دل
هميشه عشق را واژه ناشناخته اي مي دانستم كه باعث ويرانگي است . از عشق بدم مي آمداما دوست داشتن را دوست مي داشتم. هرگاه كسي مي گفت عاشق شده ام لبخندي از سرتمسخر مي زدم و مي گفتم : اي ديوانه ... روزگار اينگونه مي گذشت تا اينكه شوري افسونگربه دريچه ي بسته ي دلم راه يافت اما انگار رويا بود شايد هم يك خيال چرا كه در كوتاهترين زمان ، قطره قطره وجودم را در خود حل كرد و من زماني فهميدم كه سخت عاشق شده بودم اين بار هم مي خنديدم اما نه به ديگران بلكه به خودم . آري من عاشق شدم ، آشفته و ديوانه شدم اما ويرانه نشدم ، چرا كه در خود سكني گزيدم من دوست داشتن را از ياد بردم ، من به دوست داشتن عاشق شدم و اين افسون عشق بود و خوب مي داني كه همه چيز افسون تو بود حتي عشق. آري آري خوب مي داني كه بزرگترين سرمايه ي زندگي ام افسون توست . آري نویسنده:دوست عزيزم رعنا انصاري افسون چشمهايت ، گفتم به نيست بردم سوزاند هستي ام را ، از دوري تو مردم گفتم به راه عشقت آلوده ، دامنم شد خنديدي و نگفتي دل را به تو سپردم گفتم به يادت چشمت ، از جان ودل گذشتم گفتي براي چشمم نامي زتو نبردم گفتم ببين كه اشكم سيلاب غم به پا كرد گفتي كه اشك چشمت ، با خنجري ستردم گفتم بنوش ساغر ،از بوسه هاي گرمم گفتي شراب هرگز ، از بوسه اي نخوردم من دور شمع گشتم ، پروانه ي خيالم ! افسون چشمهايت ، گفتم به نيست بردم رعناعشق هم افسون توست...


