تبليغاتX
فقط برا دلتنگیام


فقط برا دلتنگیام

حرف دل

هميشه عشق را واژه ناشناخته اي مي دانستم كه باعث ويرانگي است .

از عشق بدم مي آمداما دوست داشتن را دوست مي داشتم.

هرگاه كسي مي گفت عاشق شده ام لبخندي از سرتمسخر مي زدم و مي گفتم : اي ديوانه ...

روزگار اينگونه مي گذشت تا اينكه شوري افسونگربه دريچه ي بسته ي دلم راه يافت اما انگار رويا بود شايد هم يك خيال چرا كه در كوتاهترين زمان ، قطره قطره وجودم را در خود حل كرد و من زماني فهميدم كه سخت عاشق شده بودم اين بار هم مي خنديدم اما نه به ديگران بلكه به خودم .

آري من عاشق شدم ،

آشفته و ديوانه شدم اما ويرانه نشدم ، چرا كه در خود سكني گزيدم

من دوست داشتن را از ياد بردم ، من به دوست داشتن عاشق شدم

و اين افسون عشق بود و خوب مي داني كه همه چيز افسون تو بود حتي عشق.

آري آري خوب مي داني كه بزرگترين سرمايه ي زندگي ام افسون توست . آري

عشق هم افسون توست...

نویسنده:دوست عزيزم رعنا انصاري

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386| ساعت 22:2| توسط نسیم| |

افسون چشمهايت ، گفتم به نيست بردم

سوزاند هستي ام را ، از دوري تو مردم

گفتم به راه عشقت آلوده ، دامنم شد

خنديدي و نگفتي دل را به تو سپردم

گفتم به يادت چشمت ، از جان ودل گذشتم

گفتي براي چشمم نامي زتو نبردم

گفتم ببين كه اشكم سيلاب غم به پا كرد

گفتي كه اشك چشمت ، با خنجري ستردم

گفتم بنوش ساغر ،از بوسه هاي گرمم

گفتي شراب هرگز ، از بوسه اي نخوردم

من دور شمع گشتم ، پروانه ي خيالم !

افسون چشمهايت ، گفتم به نيست بردم

رعنا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386| ساعت 22:0| توسط نسیم| |