فقط برا دلتنگیام
حرف دل
من از خدا خواستم ... من از خدا خواستم كه پليدي هاي مرا بزدايد. خدا گفت: نه آن ها براي اين در تو نيستند كه من آن ها را بزدايم بلكه آن ها براي اين در تو هستند كه تو در برابرشان پايداري كني. من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد. خدا گفت : نه روح تو كامل است. بدن تو موقتي است. من از خدا خواستم به من شكيبائي دهد. خدا گفت : نه شكيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شكيبائي دادني نيست بلكه به دست آوردني است. من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد. خدا گفت : نه من به تو بركت مي دهم خوشبختي به خودت بستگي دارد. من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد. خدا گفت : نه درد و رنج تو را از اين جهان دور كرده و به من نزديك تر مي سازد. من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد . خدا گفت : نه تو خودت بايد رشد كني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد خدا گفت : نه من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همه ي آن چيزها لذت ببري من از خدا خواستم تا به من كمك كند تا ديگران را همانطور كه او دوست دارد دوست داشته باشم . خدا گفت : ........ سرانجام مطلب را گرفتي.....!!! زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد باوسعت مرگ پرشي دارد اندازه ي عشق زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است زندگي، بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي((ماه)) فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است زندگي ((مجذور))آينه است زندگي گل به((توان))ابديت زندگي((ضرب))زمين در ضربان دل ما زندگي((هندسه ي))ساده و يكسان نفسهاست هركجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره،فكر،هوا،عشق،زمين،مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ اهل كاشانم ، اما شهر من كاشان نيست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد و صداي ،سرفه ي روشني از پشت درخت عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ چكچك چلچله از سقف بهار وصداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي و صداي پاك،پوست انداختن مبهم عشق متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح من صداي خواهش را مي شنوم و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ ضربان سحر چاه كبوترها تپش قلب شب آدينه جريان گل ميخك در فكر شيهه ي پاك حقيقت از دور من صداي وزش ماه را مي شنوم و صداي كفش ايمان را در كوچه ي شوق وصداي باران را، روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي آواز انارستان ها وصداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پروخالي شدن كاسه ي غربت از باد



