تبليغاتX
فقط برا دلتنگیام


فقط برا دلتنگیام

حرف دل

روزگاري در شهر دور دستي به نام ويراني پادشاهي حكومت مي كرد كه هم توانا بود و هم دانا .

مردمان از توانايي اش مي ترسيدند و به سبب دانايي اش دوستش مي داشتند .

در ميان اين شهر چاهي بود كه آب سردو زلالي داشت و همه ي مردم شهر از آن مي نوشيدند حتي پادشاه و درباريانش ; زيرا كه چاه ديگري نبود.

يك شب هنگامي كه همه در خواب بودند جادوگري وارد شهرشد و هفت قطره از مايع شگفتي در چاه ريخت و گفت:از اين ساعت به بعد هر كه از اين آب بنوشد ديوانه مي شود.

بامداد فردا همه ي ساكنان شهر به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند چنان كه جادوگر گفته بود.

آن روز مردمان در كوچه هاي باريك و در بازارها كاري نداشتند جز اين كه با هم نجوا كنند((پادشاه ما ديوانه است . پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند . يقين است كه ما نمي توانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن در دهيم بايد او را سرنگون كنيم .))

آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند. وقتي كه جام را آوردند از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد.

از آن شهر دور دست ويراني غريوشادماني برخاست زيرا كه پادشاه و وزيرش عقل شان را بازيافته بودند.

 

          

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386| ساعت 13:24| توسط نسیم| |

يك بار به مترسكي گفتم :لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي . گفت:لذت ترساندن عميق و پايدار است ، من از آن خسته نمي شوم .

دمي انديشيدم و گفتم:درست است;چون كه من هم مزه ي اين لذت را چشيده ام .

گفت:فقط كساني كه تن شان از كاه پرشده باشد اين لذت را مي شناسند.

آنگاه من از پيش او رفتم ، و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خواركردن من.

يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.

هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ زير كلاهش لانه مي سازند.

    

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386| ساعت 13:20| توسط نسیم| |