تبليغاتX
 فقط برا دلتنگیام

فقط برا دلتنگیام

حرف دل

جدال عقل و دل1

دل گويد: عشق آورده ام

عقل گويد: عشق !عشق چيست؟

دل: مفهوم بودن است!

عقل: بودن، بودن براى چه؟

دل: به آن بالا!

عقل:تا آسمانها؟

دل :خيلى بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق!

عقل: چه خوب! من هم مى توانم بيايم؟

دل: تو ، نه ! ولى اگر خودت را فراموش كنى ، بابال هاى(ع) و (ش) و)ق( ،

آرى !

عقل: چگونه ؟

دل: ((ع)))) عبير است ، نسيم دلنواز روح(( .

((ع))عالم روياست ، عينيت است ، عهد است ، عدم است ، نيست شدن

است و دوباره هستى يافتن !

عقل: اين همه معنا دارد ؟!

دل: هر كدامشان دنيايى اند ، مرحله ايى اند ، بوى عطر و عبير را مى شنوى ،

علاقه مند مى شوى ، بعد بايد دل بكنى ، اگر عالم معنا را مى خواهى ، بايد

نيست شوى ، فنا شوى و بعد )) عند الله((

عقل: خوب((ش(( چيست ؟

دل: (ش) شيرينى آشنايى است ، شهد است ، شراب است ، سپس ، شكر .

(ش) شمشاد است ، قامت بالاى دلير است .

(ش) شقايق است ، شوق است ، شوق به معشوق را مى خواهى ، شراب

عشقش را بنوش !

آنگاه قول دوستى با تو مى بندد.

يعنى همان (ق) ، قول الهى ، قسم الهى ،قسم است و قلم ، صنع كرد گار است

، همه هستى است .

(ق) قدرت رب جليل است ، قاعده هستى ، قامت يار است ، قول دوستى است

، آنچه هم محتاج آئيم !

(ق) قسط است ، عدالت است ، كه عاشق به معشوق مى رسد .

مى بينى)) ! ع)) و))ق)) يكى اند و ))ش(( شرح اين دو است .

همه يكى اند ، همه عشق اند ! يعنى ، بالاترين !

عقل: بالاتر هم هست ؟

دل: آرى ، بالاتر هم هست ، دوست داشتن !

عقل: آن ديگر چيست ؟

دل: دوست داشتن با ))د(( آغاز مى گردد.

))د(( دعاى سحرگاهى است ، دعوت به ديدار است ، دل پر درد است ، ديدگانت سر ريز خون مى شود ، ديوانه مى شوى ، ديگر از عشق گذشته اى !

بعد ، مى رسى به ))و((  او واحد است ، حضرت عشق !

واجب الوجود از اسماء اوست .

وادى درد است اگر عاشقى !

وارث مهربانى است ، اگر دل بدهى .

((و)) وصف زيبائى .

وصل عشاق و معشوق است

((و)) وهم سبز دوست داشتن است .

اما  ))س)):

((س)) يعنى سبحان الله بگويى ،

سوگند ياد كنى

و

سبوى نفس را بشكنى

آنگاه

ساغر عشق را نوش كنى

و

ساقى مجلس مستان شوى

سپس

سالك راه شوى ، تا ... چكاد هستى .

((س)) يعنى ،

سجاده نمازت را پهن كنى

 


 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 11:36 موضوع جدال عقل و دل | لینک ثابت


جدال عقل و دل 2

سر شار ازعشق شوى و سرشك

تا

سراج راه شوى و سرور بمانى .

آنگاه

سروش آسمانى را به سرور ، در دل مى شنوى

سپس

سزاوار پرستيدن

اگر

سفال تَنَت را در راه دوست بشكنى !

آنگاه مى رسى به ))ت((

))ت (( يعنى

تبارك الله به سويت مى نگرد !

اگر

تباه كنى نفست را

سپس

تاراج رفتن دلت را با كجاوه عشق شاهد باشى .

اگر

تجسم عينى عاشق شوى

تپش دلت را مى شنوى

كه

تمثيل عشق شدى !

سپس مى رسى به ))د (( همان كه :

داغ درد و دريغ بر پيشانى دل دارد،

از دورى دلبر!

اگر حضرت عشق دستى بر دلت كشيد .

درخشش نور را در دل مى بينى !

سپس

دف زنان و سماع كنان

به

ديار دلبر كه همان

دهكده دلداگي است ، گام مي گذاري!

آنگاه مى رسى به ))الف(( قامت دوست :

در اين لحظه بايد

با اخلاص احرام بپوشى !

و

اعتكاف پيش گيرى

آنگاه حضرت عشق اجابتت مى كند

و اين لطيف ترين اجر توست !

سپس

اِنجيل به دست مى نشينى

و

افطار خود را با يك لقمه

اغماض باز مى كنى .

وقتى رسيدى به((ش(( يعنى نيمه راه را آمدى ، آن زمان است كه ،

شاهد شِكَر دهان

و

شاعر شِكَر گفتارى مى شوى

و

شاكر به در گاهش

و

شايسته زيستن با عشق

اگر

شتابناك و شوقمند در تعالى روح بكوشى .

و

شراب بى خويشى را نوش كنى

و

شرح دلدادگى خود را بيان

كه

 


 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 11:32 موضوع جدال عقل و دل | لینک ثابت


جدال عقل و دل 3

شرط عاشقى همين است !

سپس مى بويى ،

شميم شوق ناك عشق را

و دلت ، شرحه شرحه مى گردد،

در شوق ديدار دلبر.

در اين لحظه است كه ، شبيه حضرت عشق مى شوى !

دوباره مى رسى به ))ت(( از آن رد شو كه قبلا" برايت گفته ام ، ولى ))ت((آمده است كه به تو بگويد :

با

توكل

تلاش كن!

ولى

تسليم باش !

بالاخره مى رسى به آخر كار يعنى ))ن(( ، تا دوست داشتن ! كامل شود.

در اينجا اگر ،

نادم باشى از لغزشهايت

ناجى خواهد آمد، يعنى،

نور نجات بخش

سپس

نكهت شبنم و پاكي را مي بويي !

و

نگاهبان حضرت عشق مى شوى و عمرى به ،

نيايش يارى مى پردازى و آنگاه

نديم عشق مى شوى و در آخر جوهر هستى را

نوش مى كنى و همه وجودت حضور سبز او مى گردد ولا غير !

دل لحظه اى سكوت كرد و روى به عقل كرد و گفت :

اينجا خلوت خاص حق است ، ديگر جاى تو نيست !

ديگر تو، توان فهميدن ، حتى شنيدن آن را ندارى .

بايد بروى دنبال كارت ، پى همان استدلال هاى چوبين !

عقل با دلخورى سر به پائين انداخت و در حالى كه انگشت حيرت به دندان مى گزيد رفت تا در بستر زمين ، يقه يك فيلسوف نهيليسم را بگيرد!

دل طربناك و ترانه خوان به سوى ))پژواك رنگين كمان (( پر گشود تا بر سرسفره دوست، نور نوش كند!

 

                   


 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 11:30 موضوع جدال عقل و دل | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting